به نام خدا
اول از همه باید از حال و روزم بگویم! اینکه امتحانم را دادم..اینکه هنوز تمام نشده؛اینکه وقتی می گویند امتحان های خدا سخت است یعنی سخت است!به دخترانه ترین وجه ممکن دوست دارم بنشینم پای این امتحان گریه کنم تا از سرم بگذرد..اما خانومی می کنم و یک قطره هم خرج نمی کنم تا مبادا اسمش را بگذارند بی صبری ...
خلاصه که سخت است...خیلی هم سخت!اینکه به مرحله ایی برسی که بلد نباشی دعا کنی ..اینکه ندانی باید بخواهی یا نه خیلی مرحله ی سختی است،مثل همیشه باید دل را به خیر سپرد...عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم..این را خود خدا می گوید به امثال منی که بدجوری توی عسل! گیر کرده اند...خیلی ها معتقد اند که باید از این روزها لذت ببرم و اصلا این روزها برای لذت بردن است..هیچ چیزم به آدم نبرده این هم ایضا!! برایم جهنم می شود روزگار و اصلا شاید همین است که خدا هی برایم ازین دست امتحان ها می فرستد!
این نیز بگذرد ...مهم نیست دقیقا چه بلایی سر من بیاید!مهم است که می گذرد..
امروز روز آخر چله است..یعنی درست چهلمین روز...
چهل روز شاید برای من کم نباشد..اصلا جز افتخاراتم باید ثبت شود هرچند که میدانم همه اش لطف و عنایت خدا بوده است و گرنه من همان دخترک لجوج لجبازم!
من دارم صبور می شوم و خوشحالم ...
انقدر که دوست دارم بابتش گریه کنم!!!!
خلاصه اینکه این جا همنشین این 40 روز در به دری و صبوری من بود///اینکه این روزهارا اینجا نوشتم شاید برای این بود که اینجا را دزدیده بودم و هیچکس مرا نمی شناخت ( همینطوری که از کامنت ها معلومه!منو اشتباه گرفتن احتمالا با نویسنده ی قبلی!!...) همین باعث می شد که شور و شعف نوشتن این روزها که باید پنهان می ماند در من بیشتر شود و شد/! اینکه من تنهااییی هام رو در ظرف این مکان پنهان کردم جای شکر گذاری داره و من ممنونم از خدا و همه!! حتی!!
شاید این آخرین پست باشه شاید هم نه!
واقعا ممکنه که احساس نیاز آدم رو به اینجا بکشونه ...شاید هم صبوری مانع شه..به هرحال اینجا رو نگه می دارم هم برای خاطره هم برای اینکه یه سوپاپ اطمینانی باشه برای فوران احساستی که بهش توجه نشده...همه چیز ممکنه اما من تلاشمو میکنم که لگد نزنم به این سطلی که با بدبختی جمعش کردم!
امیدوارم خدا هم کمکم کنه///